مصاحبه کاری – مهاجرت کاری (۵)

چندین بار قول داده بودم که این پست رو آماده کنم اما متاسفانه نشد. مصاحبه کاری خیلی موضوع مهم و گسترده ای هست و من صرفاً در حد سواد و مطالعاتی که کردم و تجربه‌ی شخصی خودم در هر دو جایگاه مصاحبه‌شونده و مصاحبه‌گر بهش می‌پردازم. (نمی‌دونم مصاحبه‌گر کلمه درستی هست اصلاً یا نه 🙂 )
روالی که عرض می‌کنم عموماً در خارج از کشور برای شرکت‌هایی که ساختار درستی دارند (حتی کوچک یا Start-up) و تقریباً در شرکت‌ها و سازمان‌های بزرگ ایران طی می‌شه؛ بجز بحث روال، تمرکز اصلی مطلب رو مرحله‌ی اول مصاحبه کاری و سوالات مختلف مصاحبه کاری هست که شاید ۸۰% اواقات بدین شکل باشه.

مصاحبه کاری

ضمناً به نصیحت برخی دوستان پیرو همه‌گیر شدن تلگرام در ایران، کانالی برای وبلاگ ایجاد کردم که با عضو شدن میتونین براحتی از مطالب جدید مطلع بشین. ID کانال neveshtehaaye_man هست؛ میتونین براحتی با کلیک کردن در اینجا کانال رو ببنین.

قبل اینکه بریم سر اصل مطلب ازتون می‌خوام حتماً سه مطلب زیر رو خوب مطالعه کرده باشین چون تاثیر زیادی در مصاحبه کاری و سوالاتی که ازتون خواهد شد دارن:

مرحله اول مصاحبه کاری و شاید آخر!

معمولاً بعد از اینکه برای کاری اقدام می‌کنین، واحدی در شرکت‌ها بعنوان منابع انسانی هست که Job Application شما رو بررسی اولیه می‌کنه؛ البته خیلی اوقات هم این بررسی توسط نرم افزار هایی انجام میشه که رزومه رو برای کلمات کلیدی مرتبط با اون کار بررسی میکنه و اگه چگالی مناسبی داشته باشه احتمالاً پروفایلتون بعدش میره دست یکی از افراد منابع انسانی برای چِک بعدی یا شایدم که مدیر واحد مربوط به کارِ شما. مجموعاً، در این مرحله هست که اگر پروفایل شما یکسری موارد رو داشته باشه، برای مصاحبه اولیه انتخاب میشه (Shortlist)

بعد از اینکه پروفایل شما در مرحله اول انتخاب شد معمولاً ایمیلی دریافت می‌کنین جهت تنظیم یک وقت مصاحبه اولیه تلفنی/آنلاین و احتمالاً در اون ایمیل یکسری سوال دیگه مثل حقوق درخواستی یا یکسری اطلاعات دیگه که در پروفایلتون پیدا نکردن، ازتون پرسیده می‌شه.
در رابطه با اینکه حقوق درخواستی رو چه جوابی بهش داده بشه اینجا قبلاً توضیح دادم که مختصر همون رو اینجا paste میکنم. اگر فکر می‌کنید ممکنه توضیح بیشتری لازم باشه لطفاً در قسمت نظرات بنویسین و حتماً توضیح می‌دم.

این کاملا بستگی به خودتون داره. اگر فکر میکنین در اون زمینه واقعا حرفی برای گفتن دارین و اون شرکت با استخدام شما واقعا ارزش افزوده ی زیادی کسب میکنه و شما میتونین به پیشرفتشون کمک کنین، اگر خیر میتونین اون قسمت فرم رو خالی بگذارین یا اگر ایمیل هست بنویسین که “حقوق براتون قابل مذاکره هست چون بیشتر هدفتون پیداکردن یه کار خوب هست که بتونین دانشتون رو پیشرفت بدین و از علمتون استفاده کنین“؛ اما اگر اون مورد اول هستین میرین به وب سایت payscale یا glassdoor و اونجا میگردین ببین در اون شهر/کشور یا حتی همون شرکت مدنظر، کسی با شرایط شما و در position شما چه حقوقی باید دریافت کنه. توضیحات زیادی در این مورد نمیدم چون خیلی وبسایتشون ساده اس و سر بزنین کامل دستتون میاد.

اینکه می‌گم مصاحبه اولیه، منظور اینه که یکی از کارمندان HR اون سازمان یا یک Recruiter/headhunter مستقل با شما تماس می‌گیره و یکسری سوال عمومی میکنه. اما گاهی هم ممکنه این مصاحبه اولیه با مصاحبه اصلی یا ثانویه ادغام شده باشه و مدیر اون واحدی که شما براش apply کردین یا یکی از کارمندان اون واحد، با شما بخواد مصاحبه کنه. معمولاً در اون ایمیل موضوع مصاحبه ذکر میشه اما اگه نبود، میتونین سوال کنین.
ضمناً در همون سایت glassdoor میتونین تجربیات مصاحبه دیگران از شرکت مدنظر رو پیدا کنین و حتی ممکنه سوالات اون مصاحبه برای یک Position خاص که خودتون اپلای کردین هم قبلاً کسی همخوان کرده باشه! در کشورهای آلمانی زبان هم یک وبسایت معروف هست بنام Kununu که اطلاعاتی مشابه رو دراختیارتون میگذاره.

در بعضی شرکت‌ها چه در ایران چه در خارج پروسه‌ی استخدام گاهی حتی تا ۴ مرحله (یا بیشتر!) مصاحبه هم هست. مثلاً آمازون به پیچیدگی روال مصاحبه معروف هست.

من در این مطلب فقط به همین مرحله اکتفا میکنم چون معمولاً مراحل بعدی در رابطه با اصل کار هست و بقولی فنی. ممکنه مرحله‌ی آخر هم با یکی از مدیران ارشد یا همچین حالتی باشه. در رابطه با برخی موارد که در تمام مراحل مصاحبه کاری صدق میکنه در این مطلب توضیح دادم و این مورد رو ذکر کردم.
اما اگر استقبال و سوالات زیادی دیدم در رابطه با مراحل بعدی میشه، حداقل در زمینه‌ی کاری خودم میتونم راجع به یکسری موارد صحبت کنم. ادامه خواندن “مصاحبه کاری – مهاجرت کاری (۵)”

همخوان کنید!

روزمره ۲۶ مهر ۱۳۹۵

سلام!

خیلی دِلم میخواد بیام و بنویسم؛ انقد توی ذهنم پره از موضوعات و مطالب مختلف که واقعاً انتخاب بینشون سخته. و ای دریغ که شبانه‌روز فقط ۲۴ ساعته. پیش‌نویس اولیه این مطلب برای ۵ مهر بوده!
همیشه آرزوم بوده کاش قرصی اختراع می‌شد که جبران خواب رو بدون عوارض جانبی می‌کرد. البته نه اینکه وقتِ تلف‌شده نداشته باشم و واقعاً همیشه مشغول، اما سعی می‌کنم وقت تلف‌شده کمتر و کمتر باشه. به هرحال…
در حال حاضر، بجز مواقعی که سفر باشم یا مهمان/مهمان‌داری وقت روزانه‌ام بطور زیر میگذره:

  • تقریباً ۵ ساعت خواب از حدودای ساعت ۳ تا ۸ (گویا این میزان خواب برای سلامتی مضر هست؛ اینجور میگن، اما من مطمئن نیستم 🙂 )
  • از ساعت ۸ تا ۱۰ صرف بیدارشدن، کارهای شخصی، چک‌کردن پیام‌های شخصی و … آماده شدن برای کار
  • ۱۰ تا ۱۶-۱۷ معمولاً درگیر کار هستم؛ البته خیلی روزها پیش میاد که بیشتر گاهی تا ۸ یا ۹ شب. تویِ کار ما طبیعی هست. اغلب اوقاتی که سفرِکاری نیستم، بطور معمول Home-office کار میکنم و جلسه ها بصورت آنلاین
  • روزهایی که باید برم جهت هماهنگی با تیم یا مثلاً لازم باشه با بقیه‌ی مدیرا یا مدیرانِ مشتری جلسه داشته باشم، بطور میانگین رفت و آمد شاید مجموعاً حدود ۱ ساعت طول بکشه که سعی می‌کنم در این بازه مطالعه کنم یا از اخبار روز عقب نمونم.
  • حدوداً از ساعت ۱۸ تا ۲۱ صرفِ مطالعه که حالا شامل مطالعه مربوط به کار، یا تماس با دوستان و خانواده و …
  • اگر با برنامه پیش بریم (و متاسفانه طبق معمول بیرون نباشیم) از ۲۱ تا ۲۲ در حین شام یا فیلم/سریال می‌بینیم یا اخبار روز
  • از ۲۲ تا حدودای ۳ هم سعی میکنم به مطالعه و نوت برداشتن و … بگذرونم. خیلی اوقات میام و در همین وبلاگ یا وبلاگ‌های دیگه در رابطه با یک موضوع پیش‌نویسی می‌کنم.

همینطور که مشخصه عمده‌ی وقتم رو آنلاین هستم و درحال خوندن. یک اصطلاح انگلیسی هست در قالب Sipping from a firehose که دقیقاً وضعیت من در حین مطالعه رو نشون میده. دیدین لوله‌های آبِ آتش‌نشانی باز میشه با چه فشاری و چه حجمی ازش آب میزنه بیرون؟ منم هر روز با انبوهی از اطلاعات و موضوعات جدید مواجه میشم که هیچی ازشون نمیدونم و نمیدونم همشون رو هضم کنم.

sipping-from-a-firehose

درواقع الان واقعاً عبارت وقت طلاست رو درک میکنم. من تمام کارهایی که باید طبق یک برنامه پیش بِرن یا تمام قرارهای کاری، تمام ساعات و تاریخ پرواز، قطار، هتل، جلسه و … همه رو در Google Calendar همراه با مکان و هر نکته ی خاصی که لازم هست اضافه میکنم و وسواسی خاصی در این موضوع به خرج میدم. معتقدم اگر این وسواس رو نداشتم خیلی از اوضاعم از اینی که هست بدتر بود.

بگذریم.

به عکاسی علاقه‌ی زیادی دارم، در حد آماتور، و خیلی دوس دارم گاهی بعضی از عکس‌ها رو اینجا به اشتراک بگذارم اما برای اینکه به سرعت بارگذاری وب‌سایت برای مخاطب لطمه‎‌ای وارد نشه از این کار پرهیز میکنم. برای همین دعوتتون میکنم در Instagram با هم در ارتباط باشیم. بنده رو می‌تونین اینجا پیدا کنین.

در ماه سپتامبر سفری داشتیم به سه کشور دانمارک (کوپنهاگن)، نروژ (برگِن و اسلو) و سوئد (استکهلم). خوشبختانه این‌بار بجز بخش کوچکی، عمدتاً سفر تفریحی بود برای همین فرصت داشتم که در این مابین هم با کشتی و قطار به چند جاذبه‌ی دیدنی اطراف هرکدوم از این شهرها سر بزنم و بیشتر عکس بگیرم.
نروژ برام جدید بود؛ یکی از چیزهایی که خیلی نظرم رو جلب کرد این بود که حتی بچه‌ی ۶ ساله هم میتونست انگلیسی صحبت کنه. بسیار کشور آرومی هست. اگر انشاالله روزی مسیرتون افتاد حتماً پیشنهاد میکنم که سمت بِرگن و آب‌دره‌های (fjord) معروف اطرافش برین. تورهایی وجود داره که جوری برنامه‌ریزی شده که مثلاً طی ۱ یا ۲ روز با شروع از بِرگِن و یا اسلو نقاط مهم و دیدنی نروژ رو در قالب سفرهای کوتاه با قطار، Cruise و اتوبوس میشه دید. معروف‌ترین این تورها Norway in a Nutshell نام داره.
اگه علاقه داشته باشین میتونین گلچین عکس‌هایی که در این سفر گرفتم رو اینجا ببینین.

یکی از مطالبی که میخوام بزودی پیش‌نویس کنم بحث مصاحبه کاری هست؛ نه تنها برای بحث مهاجرت کاری، بلکه حتی در ایران عزیزمون هم این موضوع خیلی مهم هست.
۳ سال آخرِ کارم در ایران خیلی درگیر استخدام نیرو و مصاحبه بودم؛ الان هم تقریبا چندین ماهی میشه که برای پروژه‌هایی که اینجا کار میکنم باید نیرو جذب کنم. اگر پروژه شخصی باشه طبق متدی که خودم بر اساس کارم طراحی کردم مصاحبه رو انجام میدم اما وقتی برای AT&T باید مصاحبه کنم مجبورم از روال و سیاست مصاحبه‌ی اون‌ها پیروی کنم. انشاالله سعی میکنم یک مطلب کلی در حد توان و سوادم بنویسم. پس بقول خارجی‌ها Stay tuned !

ضمناً به نصیحت برخی دوستان پیرو همه‌گیر شدن تلگرام در ایران، کانالی برای وبلاگ ایجاد کردم که با عضو شدن میتونین براحتی از مطالب جدید مطلع بشین. ID کانال neveshtehaaye_man هست؛ میتونین براحتی با کلیک کردن در اینجا کانال رو ببنین.

تقریبا یک هفته‌ی دیگه با دو دوست عزیز سفری خواهیم داشت به ایتالیا و حدوداً یک هفته بعد از اون انشاالله جهت IETF97 باید برم کره جنوبی (سئول).

دقیق نمیدونم قبلاً در اینباره نوشتم یا نه، ولی این موضوع ممکنه برای افرادی که به فکر مهاجرت و مهاجرت کاری هستن هم مفید باشه: کلاً بعد از وقایعی که در پاریس و بروکسل و آلمان افتاد و هر روز در هر نقطه‌ی دنیا میافته، ترجیحاً از حمل و نقل عمومی پرهیز میکنم و خیلی هم دوست دارم تا میشه به فرودگاه یا ایستگاه‌های بزرگ مثل ایستگاه‌های مرکزی قطار نَرم. وقت‌هایی هم که در برلین هستیم تا میشه یا با اتوبوس رفت و آمد میکنم یا تاکسی و تقریباً اصلا سوار قطار نمیشم. البته قبول دارم که زیادی دیگه شاید ترسیدم، نمیدونم. اما کلاً وضعیت یجوری هست که انگار برای من از هردو طرف میخورم:

  • بعضی از افراد کم سواد جامعه‌ی غربی مثلِ آقای ترامپ فکر میکنم و همه رو با یک چوب میزنن. بعد از اتفاق پاریس و بروکسل چندبار در قطار حس کردم بعضی افتار جوری رفتار میکنن که هرلحظه منتظرن من یکاری کنم :))
  • از طرف دیگه هم خودم نگرانم که هر لحظه ممکنه یکی یکاری کنه :))

تمام این ترس‌های من یک طرف، انشاالله وقتی میرم سئول، پروازمون از فرانکفورت هست و من تابجال پروازی بیشتر از ۵ ۶ ساعت نداشتم؛ اونم فکر کنم تهران-مسکو بوده. همه این رو گفتم که بدونین به هرحال محتاجیم به دعا 🙂
(ضمناً اگر از به مباحث فناوری اطلاعات علی‌الخصوص شبکهو امنیت شبکه هستین، مدتی هست که وبلاگی شروع کردم بنام شبکه ها! در آدرس https://fa.ip.engineering و به کمک برخی دوستان سعی می‌کنیم به روشی متفاوت در اینباره بنویسیم. خوشحال میشم سر بزنین.

یکبار دیگه از عزیزانی که ایمیل می‌زنن یا توسط قسمت صحبت کنیم با من تماس میگیرن تشکر میکنم؛ اما ممنون میشم که اگر موضوع خیلی خصوصی نیست سوالتون رو در زیر مطالب مرتبط درج کنین. متاسفانه در غیر اینصورت احتمالاً یک پیام خودکار براتون میاد که مجددا شمارو دعوت میکنه به نظر گذاشتن زیر مطالب و بنده اصلاً اون سوال رو نمی‌بینم.

نوبت شماست 🙂

همخوان کنید!

چی بخونم که بازارش خوب باشه؟

سلام!

به کرّات از من این سوال پرسیده میشه که “چی بخونم؟” “چی یاد بگیرم؟” “کلاسِ چی برم؟” “بازار کارِ چه تخصصی خوبه؟” و من همیشه یک پاسخ میدم: “چیزی رو بخونین که بهش علاقه دارین“.
مطلب امروز صرفاً دیدگاه شخصی من در پاسخ به این سوال هست و سعی میکنم با توجه به حوزه‌ی کاری خودم در زمینه شبکه و امنیت، توضیحات مختصری هم در این رابطه ارائه کنم.
ضمناً روی صحبتم با افرادی هست که قصد متخصص شدن و پیشرفت دارند و نه یک کار روتین، چون بنظرم کار روتین تخصص لازم نداره. هیچ اشکالی هم نداره، هرکسی یک سبک زندگی رو دوست داره و این انتخاب کاملاً شخصی هست.

قبل از شروع بحث اصلی یکسری توضیحات در رابطه با وبلاگ و پاره‌ای از تغییرات عرض کنم:

  • هفته‌ی پیش یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکنه برای دیتابیس MySQL بیافته برای وبلاگهای من افتاد و باعث شد مدتی خارج از سرویس باشن. به هرحال این مورد حل شد و تمامی Table ها مجدداً ریکاوری شدن بجز اون اطلاعاتی که مربوط به عزیزانی بود که عضو خبرنامه وبلاگ شدن. برای همین درصورت علاقه با استفاده از همین جعبه‌ی کوچولوی کنار صفحه، قسمت اطلاع رسانی، عضو خبرنامه وبلاگ بشین 🙂
  • همینطور که میبینین وبلاگ تغییرات ظاهری زیادی کرده؛ بررسی‌هایی کردم و به این نتیجه رسیدم که تا امکان داره وبلاگ رو سبک کنم و SEO / Google friendly.
  • مطالب شبکه و تخصصی رو جدا کردم و کاملاً به آدرس fa.ip.engineering منتقل شدن.
    بجز این، یکی از دوستان عزیزی که از طریق همین وبلاگ باهم آشنا شدیم و به آلمان مهاجرت کاری کردن، آقای مهندس سعید فرضیان، هم انشاالله تجریبات خودشون رو در این راه می‌نویسن؛ ایشون متخصص فناوری اطلاعات در حوزه ی وب و فارغ التحصیل دانشگاه شریف هستن و در حال حاضر بعنوان Senior Developer در یکی از شرکت‌های خوب جهانگردی بنام Trivago مشغول هستن.
  • به نصیحت برخی دوستان پیرو همه‌گیر شدن تلگرام در ایران، کانالی برای وبلاگ ایجاد کردم که با عضو شدن میتونین براحتی از مطالب جدید مطلع بشین. ID کانال neveshtehaaye_man هست؛ میتونین براحتی با کلیک کردن در اینجا کانال رو ببنین.
چی بخونم که بازارش خوب باشه؟

من عقیده دارم اگر بتونیم به این خودشناسی برسیم که به چه تخصصی علاقه داریم، فارغ از بحث بازار اون رشته، در کنار داشتن پشتکار، همون علاقه باعث میشه که مسیر متخصص شدن در اون رشته رو خوب طی کنیم و به جایی برسیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم. قطعاً وقتی کاری با علاقه باشه، انسان همیشه تشنگی به اون رو حس میکنه و دلش میخواد ادامه بده، یاد بگیره، یاد بده و حتی شاید بتونه نوآوری کنه!

بازار کار هم خودِش میاد؛ خودش هم نیاد شما میری بسمتش! اگر واقعاً به تسلط کافی در رشته‌ای برسیم و واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشیم همیشه برای اون رشته بازار کار هست. اگر بازار کار کم باشه با سختی بیشتر شاید خودمون بتونیم با خلاقیت براش بازار کار درست کنیم. نکته‌ی خیلی تأثیرگذار در این زمینه خودشناسی هست و اینکه بتونیم خودمون و تخصصمون رو خوب پرزنت کنیم.

البته و صد البته که باید اینجا واقع بینی داشت و یک بررسی کوچولو (پارادوکس) کرد که در محیطی که قصد داریم نوآوری کنیم یا یک رشته ی خاص رو دنبال کنیم،  تقاضای عمومی براش هست اصلا؟ آیا فرهنگ اون جامعه علاقه ای ممکنه به اون تکنولوژی یا مفاهیم اون رشته داشته باشه؟ اگه اینجوری نیس فکر میکنم بهتره راهی براش پیدا کنیم و یا اون مفهوم رو بومی سازی کنیم یا بدنبال نمونه ی مشابه و نزدیکی بگردیم که امکان جذب رو داشته باشه. البته بُعد زمان رو از یاد نبریم. نه ما باید زمان رو از دست بدیم نه این رو فراموش کنیم در طول زمان ممکنه یک فرهنگ جا بیافته. بنظرم تصمیم‌گیری در همچین شرایطی ارتباط مستقیم با علاقه و اهمیت شخصی ما به اون مفهوم و شرایط شخصی زندگی مونه داره. مهم اینه که زمان طلاس و وقتی می بینیم امکان بهبود و جاانداختن یک مفهوم نیست،  وقت گذر هست. ادامه خواندن “چی بخونم که بازارش خوب باشه؟”

همخوان کنید!

روزمره ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ / مجریِ سه نقطه!

درود!

دیروز کلیپی دیدم که واقعاً باعث تأسفم شد. فرزاد حسنی، که شخصاً هیچوقت و هیچوقت از اجرایش خوشم نیامده، مهر تأییدی زد بر ذهنیتی که همیشه از او داشتم.
ترجیحم بر این است کلیپ را مجدداً بازنشر نکنم… رفتار این مجریِ سه نقطه، با شرکت کننده ای که سن و سالی از او گذشته و چه بسی خانواده و فرزندانی دارد که به همسر و پدری چون او مفتخرند، بسیار شرم آور و بلکه حتی از دیدگاه من غیرانسانی است.

حیف و صد حیف…

در همین رابطه، متن زیر توسط آقای کوروش علیانی، یکی از مجریان با شخصیت و متین صدا و سیما، در وبسایت خبر آنلاین منتشر شده که من هم اینجا بازنشر میکنم:

می‌شود فرزاد حسنی اش را بیشتر کنید؟

فرزاد حسنی تا جایی که من می‌فهمم تنها چیز قابل اتکایی که دارد شهرت است که آن را نیز به یاری رسانه ی ملی به دست آورده. دقیق‌تر اگر بگوییم مردم مالیات داده‌اند تا بخت یار او شود و او مشهور شود. همین‌ها که فرزاد حسنی و دیگر مجریان تلویزیون به کم و بیش تحقیر و تمسخرشان می‌کنند، ولی نعمت همین مجریان هستند.
احتمالا اغلب شما آن ویدیو را دیده‌اید. برنامه‌ای تلویزیونی است به نام اکسیر و شرکت‌کننده‌ای میان‌سال باید حدس بزند تصویری که نشانش می‌دهند کی است. چهار گزینه پیش رو است: آلبرت اینشتین، توماس ادیسون، دیه‌گو مارادونا و مری بارت.

باید اینشتین، ادیسون، و مارادونا را دیده باشی و بدانی مریِ بارت نام بیماری‌ای است، تا بفهمی سوال سوال نیست، فریب است. شرکت‌کننده چهره‌ی بانویی سالخورده را می‌بیند که احتمالا عکس خاصی از مادر ترزا است، و سه نام مردانه را. طبیعی‌ترین انتخاب برای او «مری بارت» است. او ممکن است خطا کند و اطلاعات عمومی اندکی داشته باشد، اما دست کم بر خلاف طراحان سوال، فریب‌کار نیست.

بگذریم که شناختن چهره‌ی ادیسون یا دانستن نام بیماری‌ها در قدیمی‌ترین تعریف‌های اطلاعات عمومی، جزو اطلاعات عمومی محسوب می‌شد و امروزه به هیچ روی این شیرین‌کاری‌ها را اطلاعات عمومی حساب نمی‌کنند.

مجری برنامه، فرزاد حسنی، پس از این که شرکت کننده گمانش – یعنی مری بارت – را در پاسخ به سوال می‌گوید، چندین بار با گفتن جمله‌هایی مانند «فک کردی ما پخمه ایم؟» و «چی فک کردی راجع به ما؟» حاضران را به خنده می‌اندازد و نهایتا به فریب چنین ادامه می‌دهد که با صحبت از جایزه‌ی ۵۰ میلیون تومانی‌ای که در کار نیست، از او می‌خواهد «هنر» خانم مری بارت را نیز معلوم کند. شرکت‌کننده – شاید به سیاق شانسی که از گزینه‌ی چهارم آورده – او را مطابق گزینه‌ی چهارم «رمان‌نویس» می‌خواند.
جعبه‌ای می‌آورند که بنا است ۵۰ میلیون پول درونش باشد. درش را باز می‌کنند و فریاد زرشک، زرشک فرزاد حسنی هوا می‌رود. دوباره تحقیر و تخفیف شرکت کننده آغاز می‌شود.

این چی است؟ این مسابقه‌ی اطلاعات عمومی است؟ شرکت‌کننده باید عکس فلانی را از بهمانی بشناسد که چه گرهی ازش باز کند؟ اطلاعات عمومی کارآمدی عمومی دارد و شناختن عکس مارادونا از اینشتین کارآمدی‌ای ندارد؛ چه هر لحظه که نیاز به عکسی باشد می‌توان با جست‌وجو در اینترنت به عکس درست رسید.

فرزاد حسنی بارها شرکت کننده را مسخره می‌کند که «اطلاعات عمومی ندارد». بسیار خب. فرض کنیم ندارد. این جواز تمسخر و تحقیر است؟ من بسیار دوست دارم که این مسابقه همچنان با حضور فرزاد حسنی ادامه پیدا کند و تنها یک تغییر کوچک کند، او شرکت‌کننده‌ی مسابقه باشد. من تضمین می کنم عکس چهارصد نفر آدم مشهور در جهان را به او نشان بدهم و او نتواند حتی صد نفر را درست تشخیص بدهد. آن وقت لابد مجری برنامه – هر دسته گلی که باشد – حق دارد چهارصد برابر این کاری که او کرد را با او کند.

من به خوبی مصاحبه‌ی فرزاد حسنی و دکتر حمید وحید را به خاطر دارم. از دکتر وحید پرسید آخرین کتابی که خواندید چه بود؟ دکتر وحید نام کتابی از کواین را برد. کواین فیلسوفی بسیار دشوارفهم و دقیق است. فرزاد حسنی مدعی شد کتاب را خوانده. دکتر وحید مودبانه گفت گمان نکنم. فرزاد حسنی گفت چرا و در ادامه‌اش جمله‌ی بی‌معنایی شبیه این گفت که «همون که جلدش سبزه». امیدوار ام او هنوز جواب دندان‌شکنی را که در ادامه شنید به یاد داشته باشد.

فرزاد حسنی تا جایی که من می‌فهمم تنها چیز قابل اتکایی که دارد شهرت است که آن را نیز به یاری رسانه ی ملی به دست آورده. دقیق‌تر اگر بگوییم مردم مالیات داده‌اند تا بخت یار او شود و او مشهور شود. همین‌ها که فرزاد حسنی و دیگر مجریان تلویزیون به کم و بیش تحقیر و تمسخرشان می‌کنند ولی نعمت همین مجریان هستند، والسلام.

همخوان کنید!

روزمره ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

سلام!
با بیش از یک ماه تأخیر سال نو همه مبارک؛ امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین 🙂

مدت زیادی میگذره از آخرین مطلبم اما در این مدت باز هم مخاطبای خوب من رو با ایمیل ها و سوالاتشون خجالت زده کردن؛ و خب این ارتباط از ایمیل یا نظر زیر مطالب گذشته و حتی به شبکه های اجتماعی مختلف و چندبار به پیامک هم رسیده! که خب باعث خوشحالی بنده اس٫ همیشه خوشحال میشدم وقتی کسی سوال من رو جواب میداده و بمن کمک میکرده و منم دوست دارم به همون روال با حوصله پاسخگوی سوالات باشم.
اما عذر میخوام اگر بعضی وقت ها در ایمیل ها یا در شبکه های اجتماعی، به سوالات پاسخ نمیدم یا کوتاه و مختصر جواب میدادم؛ بارها در وبلاگ هم عرض کردم که خواهش میکنم سوالات رو بعنوان نظر زیر یک مطلب مرتبط درج کنین.

طبق معمول درگیر کار و سفر؛ متاسفانه پس از اتفاقاتی که در پاریس و بروکسل اتفاق افتاد تاحدودی شخصاً دیدم به اطرافم تغییر کرده و شاید کمتر از حمل و نقل عمومی استفاده میکنم و مثل زمانی که ایران بودن روو آوردم به تاکسی. شاید اینکه فعالیت ذهنم در این زمینه که وقتی بیرون هستم دائم مراقب اطرافم هستم خوب نباشه، اما خب سعی میکنم در حد احتیاط نگه دارم و خب وقتی میتونم خودم رو از یک خطری که شاید احتمالش ۱ در میلیون باشه یک ذره دورتر نگه دارم، خب چرا این کار رو نکنم؟ خیلی از دوستان و اطرافیانم با این کار مخالف هستن اما خب به هرحال این حسی هست که من دارم و نه اون ها.

تقریباً یکی دو هفته بعد از اتفاقی که در بروگسل افتاد پاریس بودم، جو شهر کاملاً امنیتی شده و هر جایی که میرین نیروهای امنیتی با اسلحه آماده و در حال گشت هستن؛ مغازه های بزرگ و شلوغ و تمام مغازه هایی که در خیابان Champs-Élysées (همون شانزالیزه ی خودمون) قبل از ورود کیف و لباس رو چک میکنن تا یه موقع وسیله ی خطرناکی همراه شخص نباشه.

ادامه خواندن “روزمره ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵”

همخوان کنید!