تشکر از مخاطبین، هامبورگ و غیره!

سلام!

همین اول میخوام از مخاطب های خوب وبلاگم تشکر کنم. واقعا ممنونم. مخصوصا وقتی بعضی از عزیزان ایمیل میزنن و یا پیام شخصی میفرستن و پیگیر مطالب جدید هستن.

البته یه خواهش هم دارم. ۹۰ درصد ارتباط مخاطبین با من از طریق ایمیل یا صفحه ی «تماس با من» هست. ممنون میشم اگر دوستان زیر هر پست در قسمت نظرات پیام خودشون رو درج کنن تا اگر سوالی هست و بحثی مطرح میشه بقیه هم بتونن بخونن و مطلع بشن.

ضمناً اگر از دوستان کسی علاقمند به همکاری در وبلاگ هستن خوشحال میشم مطالبشون رو اینجا منتشر کنم. مخصوصا دوستان گرامی که در خارج از کشور زندگی میکنن و دوس دارن تجربیاتشون رو در اختیار هموطنانشون بگذارن.

قبلا عمده ی زمانم رو در شرکت ProfitBricks بعنوان Senior Network Engineer کار میکردم و گاهی در کنارش برای شرکت های مختلف مثه Level3 و Telekom و … پروژه های شخصی مثه طراحی و مشاوره انجام می دادم… تا اینکه کلا از یک ماه قبل ProfitBricks رو ترک کردم و بعنوان مشاور شبکه و امنیت شبکه شرکت AT&T در اروپا فعال شدم و در کشورهای مختلف اروپا برای مشتری های سازمانی AT&T مشاوره میدم. البته بخاطر اینکه ۸ ماهی بود در برلین ساکن بودم و هستم، تمرکز کارم رو در آلمان قرار دادم ولی خب گاهی هم برای پروژه های مختلف باید سفر کنم به شهرهای مختلف.

مثلا سه هفته ی اخیر رو کلا در هامبورگ ساکن شده بودیم تا بتونم سر پروژه ای که AT&T برای شرکتVattenfall داشت حضور پیدا کنم. اغلب کسانی که در اروپا زندگی میکنن این شرکت رو میشناسن. فکر میکنم بیش از ۵۰ درصد برق اروپا این شرکت تامین میکنه. Vattenfall یک شرکت دولتی در سوئد هست اما مرکزیت IT شون در هامبورگ آلمان قرار داره؛ علت مرکزیت IT این شرکت در آلمان، رعایت دقیق استانداردهای امنیت اطلاعات در آلمان و همینطور زیرساخت های گسترده و پایدار IT در آلمان هست.

چیزی که برام خیلی جالب بود نظم و ترتیب حکم فرما به فعالیت های این شرکت چند ملیتی (آلمان، سوئد، دانمارک، لهستان، انگلستان، هلند و فنلاند) بود. از لحاظ امنیت اطلاعات فوق العاده قوی و دقیق عمل کرده بودن و تقریبا بجز اینکه چیزی رو با جشمتون ببینین و حفظ کنین امکان خروج اطلاعات از این شرکت وجود نداره. تمام امور روزانه اشون الکترونیکی انجام میشد. تمام جلسات بصورت آنلاین بود و حتی خیلی از کارمندهاشون گاهی از خونه کار می کردن. دورکاری یا Home-Office در خیلی از شرکت ها مرسومه. علتش هم خیلی وقتا ممکنه این باشه که اون شخص مریض نیست اما خیلی هم سرحال نیست که حضوری بره سر کار و یا گاهی به دلایل مختلف ممکنه فضای کاری آماده نباشه و اون شخص از خونه دورکاری میکنه. طبعا مکانیزم هایی هست که مشخص باشه اون شخص واقعا از خونه داره کار میکنه.

در هامبورگ بجز بحث کاری، حس خوبی نداشتم. یکی از دلایلش این بود که بنظرم هامبورگ شهر نبود؛ شاید چون همیشه در شهرهای شلوغ و پرجمعیت بودم، وقتی میبینم یک شهر ساعت ۸ ۹ شب تعطیل میشه تقریبا، یا اینکه نسبت به جاهایی که قبلا زندگی کردم کوچیکتر هست و جمعیت کمتری داره، این حس بهم دست میداد. از طرف دیگه اونجا خیلی حس “خارجی بودن” رو داشتم. بجز محیط کاری که خب من رو میشناختن و طبعا با احترام خاصی باهم رفتار میکردن، اما وقتی بیرون بودیم رفتار و نگاه مردم هامبورگ بنظرم عادی نبود. نمیدونم، شاید من خیلی به برلین عادت کردم یا شاید هم الکی حساس بودم.

البته از حق نگذریم که هامبورگ هم دیدنی های خودش رو داره و مخصوصا بخاطر بنادرش خیلی معروفه. همینطور یک پارک خیلی قشنگ داره بنام Planten un Blomen که مشابه فواره ای که در دوبی هست در اینجا هم وجود داره. و در واقع شاید از برخی جهت ها از Dubai Fountain حتی بهتر باشه چه از لحاظ موسیقی جه از لحاظ ارتفاع و تنوع نورپردازی. شب ها یک مرتبه به مدت ۳۰ دقیقه این فواره با یک کنسرت کلاسیک پخش میشه و متناسب با ریتم موسیقی تغییر میکنه.

یک نکته ی دیگه درباره ی هامبورگ اینه که کلی هم هموطن و رستوران و مغازه های ایرانی داره!در طول مدتی که اونجا بودیم فکر کنم بجز سه چهار شب، هر شب رستوران ایرانی می رفتیم 🙂 چون در برلین رستوران ایرانی کمتر هست و کیفیت غذاشون هم بنظرم مثه رستوران هایی که در هامبورگ هستن، نیست. و خب بماند که رستوران های ایرانی در برلین در مناطق دوری نسبت به مرکز شهر هستن و گاهی متاسفانه حوصله ی آدم نیس که بره. همون هفته ای یکی دو بار رفتن رو هم بنظرم کلی همت میکنم. نهایتاً اگر بخوام یه مشکل کوچیک دیگه ی هامبورگ رو نسبت به برلین بگم، حمل و نقل عمومی ضعیف هست.

حالا هم که برگشتیم برلین، جاتون خالی (پارادوکس داره 🙂 ) هوا سرد شده و دائماً بارون میاد. و خب خیلی کم خورشید دیده میشه در طول روز٫

طی یکی دو هفته ی اخیر یک فستیوال جذاب در برلین برگزار شده بنام فستیوال نور که سالانه کلی توریست رو به خودش جذب میکنه. در سراسر شهر هنرمندان کشورهای مختلف با دستگاه های نورپردازی و پروجِکشِن روی ساختمون های شهر اشکال و تصاویر مختلف رو تصویرگری میکنن و حال و هوای خاصی رو به شهر میدن. اتفاقا در همین بازه یک هنرمند آلمانی از برلین به تهران رفته بوده و مشابه این کار رو در میدون آزادی انجام داده بود که میتونین اینجا ببینین. از فستیوال نور برلین من هنوز فیلم/عکسی نگرفتم اما میتونین یک کلیپ کوتاه مربوط به سال قبل این فستیوال رو اینجا ببینین.

ادامه خواندن “تشکر از مخاطبین، هامبورگ و غیره!”

همخوان کنید!
Share

زندگی در آلمان – مقدمه ۲

نکته ی خیلی مهم دیگه در رابطه با زندگی در آلمان، قانونمندی شدید این جامعه اس، متاسفانه باید بگم که طی این مدتی که در اینحا زندگی کردم قانون شکن ترین افرادی که در آلمان دیدم اولش خودم و بعدش متاسفانه برخی همطونان گرامی بودن. اینجا اگه نگم ۱۰۰درصد اما ۹۰درصد قوانین اجرا میشه! بماند که چقدر قوانینی هست که شاید از دید اولیه ما دست و پاگیر و الکی باشه…

مثالی که خیلی گاهی منو اذیت میکنه: برخی عزیزان بر اساس شرایطی که شاید تحت خطر بودن به هر دلیل صحیح یا غلطی به اینجا پناه آوردن؛ کاری به اون ها ندارم. اما متاسفانه یه سری از دوستان هستن که بدون هیچ مشکلی در گذشته و به قولی مایه داری، اومدن اینجا از راه های خیلی عجیبی (که واقعا بنظرم باعث تخریب شان و منزلت و عزت خودشون هست)، و حالا از دولت و جامعه ی آلمان به عنوان کسی که پناه آورده اینجا، کمک مالی میگیرن؛ اما در کار سیاه میکنن پول سیاه میگیرن؛ زندگی ای شاید پوچ و بیهوده رو ادامه میدن و کاملا در شرایطی که واقعا عذر میخوام، «مفت خوری» نامیده میشه زندگی میکنن. جالبه که مثلا من در برخی گروه های ایرانی میبینم یک عزیز ایرانی قصد شروع بکار و سرمایه گذاری داره تا بیزنسی مثلا داشته باشه و برخی راهنمایی میکنن که «نه! مگه عقلت کمه! بشین پول کمکی بگیر و کار سیاه بکن و زندگی راحت….» یا راه های خیلی غیر انسانی مثه که اینکه «با یه آلمانی ازدواج کن مخش رو بزن» و ازین حرفا… واقعا ما به کجا رسیدیم؟ آیا این زندگی بی هدف نیست؟ آیا این سربار بودن جامعه نیست؟ کمک هزینه هایی که این دوستان میگیرن از مالیات سنگینی که امثال من پرداخت میکنن تامین میشه و این باعث میشه که دید مردم نسبت به افرادی که حتی به دلایل واقعی به اینجا پناه آوردن بد بشه. شخصا من خیلی خوشحالم اگر مالیاتی که میدم به دستی اونی برسه که واقعا نیازمنده اما وقتی توی جامعه ی اینجا برخی از این دوستان رو می بینم واقعا شوکه می شم.

دوباره برمیگردم به یه مطلبی که اوایل نوشتم، واقعا باید بررسی کرد و دید هدف از مهاجرت و زندگی در آلمان یا هرجای دیگه چیه. واقعا اینجوری نمیشه که بگیم بریم ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد. قطعا خدا برای هیچ بنده ای بد نمیخواد اما بنده هم باید با تلاش و فکر و منطق تصمیم گیری کنه.

از اینا بگذریم؛ اگر قصد دارین با عزت و منزلت مهاجرت کنین، راحت هست اما واقعا باید قبلا تجربه کاری خوب یا دانش خوب و تحصیلات خوب داشته باشین. تخصص در هر چیزی. حتی مثلا میگم نجار متخصص. گاهی بعضی از دوستان که بامن صحبت میکنن اینجوری براشون تداعی شده که من در ایران نشسته بودم پام روی پام و همه چی برام فراهم بوده و بدون تلاش و تجربه و زحماتی که در دوران کودکی و جوانیم (بین ۱۶ سالگی تا ۲۲سالگی) کشیدم، همینجوری الکی و شانسی جاب آفر میگرفتم. نه! من بجای اینکه مثله عموم همسن های خودم بیشتر وقتم رو صرف تفریح کنم، نشستم و مطالعه کردم و تخصص کسب کردم و کار کردم. نمیگم کسی که تفریح میکنه اشتباه میکنه. منظورم اینه که برای موفقیت در یک بازه هایی باید سختی کشید زحمت کشید و از یکسری چیزها گذشت.

قبل تر حرف از مالیات شد بد نیست اینو بدونین که مثلا اگه شما در سال ۱۵۰هزار یورو درآمد قبل از مالیاتتون (gross یا در آلمانی brutto) باشه بعد از کسر بیمه و مالیات و کمک هزینه احتماعی و این حرفاحقوق خالصتون (net یا در آلمانی netto) میشه حدود ۱۰۰ هزارتا. البته حقوق خالص اندکی بر اساس مجرد یا متاهل بودن و یکسری شرایط خاص ممکنه تغییر کنه. اگر اسختدام شده باشین بیمه و مالیات و سایر کسورات رو کارفرما خودکار از حقوقتون کم میکنه. اما اگر خودتون شرکت داشته باشین یا freelance باشین خودتون باید پرداخت کنین و یکسری روال اداری خاص داره که از حوصله ی این مطلب خارجه.

ادامه خواندن “زندگی در آلمان – مقدمه ۲”

همخوان کنید!
Share

زندگی در آلمان – مقدمه ۱

سلام. در این مطلب و مطلب بعدی بعدی سعی میکنم بطور خلاصه به برخی جوانب زندگی در آلمان بپردازم و هر از گاهی اون هارو با سایر چالش‌هایی که به ذهنم میرسه گره بزنم. برحسب نیاز و سوالاتی که ممکنه بشه شاید در آینده مطالب مفصل‌تری رو برای هر موضوع درباره‌ی زندگی در آلمان بنویسم.

معمولا وقتی مهاجرت میکنین و بعد از مدتی با دوستان و آشنایان قدیمی تماس میگیرین، اولین سوالی که ازتون می پرسن اینه که: «آلمان چطوره؟ خوش میگذره؟ زندگی در آلمان خوبه؟ اگه خوبه که ماهم جمع کنیم بیایم»

این یکی از کلی ترین و سخت ترین سوالانی هست که میشه پرسید؛ و در عین حال من رو هم یکم ناراحت میکنه. اما من همیشه این جواب مشابه رو میدم: «خوبه. خدارو شکر. اما بستگی به این داره که از زندگیت چه توقعی داشته باشی و سلایقت توی زندگی چی باشه»

واقعیت امر اینه که من راضی ام؛ اما این رضایت نسبی هست. همونطور که قبلا در اینجا و اینجا گفتم بستگی داره که دنبال چی میگشتین و چه هدفی داشتین و خب پر واضحه که هر کاری یکسری مزایا داره و یکسری معایب. برای اینکه خودتون نتیجه گیری کنین من سعی میکنم یکسری موضوعات مختلف مربوط به زندگی در آلمان رو از دیدگاه شخصی خودم مطرح کنم.

غالب رفتارها و برخوردها در آلمان دوستانه اس٫ علی الخصوص بخاطر بدنامی که از آلمان ها در گذشته در تاریخ ثبت شده، خیلی تلاش می کنن با نشون دادن رفتار خوب دیدگاه سایر مردم رو نسبت به خودشون تغییر بدن و این واقعا مشخصه که اتفاقاتی که در گذشته رخ داده واقعا باعث خجالت زدگی و شرمندگیشون هست. البته خب هرجایی آدم خوب و بد داره و نمیشه گفت که ۱۰۰درصد جامعه آلمان رفتار دوستانه ای دارن و اصلا شما برخورد نادرست نمیبینی. اما غالبا خوبه. و خب حضور شدید ملل مختلف در آلمان، مخصوصا در برلین، مونیخ، فرانکفورت و سایر شهراهای بزرگتر آلمان باعث شده که جامعه دست خوش تغییراتی بشه و بیشتر به یه محیط بین الملیی تبدیل بشه. یا مثلا اگر سمت کلن و هامبورگ برین انقدر ایرانی زیاد هست و رستوران و مغاره های ایرانی که باورتون نمیشه.

مثلا در برلین، آخرین زبونی که شما در خیابون میشنوین آلمانی هست. البته زبان رسمی تمام ادارات و حتی تمام تابلوهایی که در سطح شهر می بینین آلمانی هست و تقریبا هیچی انگلیسی نمی بینین. متاسفانه ۹۰درصد وب سایت ها هم به زبان آلمانی نوشته شده و زبان انگلیسی درنظر گرفته نشده. ولی از جهت دیگه تقریبا همه به زبان انگلیسی مسلط هستن و جوابتون رو به انگلیسی میدن.

برگردیم به بحث رفتار؛ نظر شخصی من اینه که روابط در ایران خیلی دوستانه تر و صمیمانه تر بود. قبول دارم که خیلی اوقات این صمیمیت باعث برخی مشکلات، اختلافات و دخالت ها میشد اما بازهم بنظرم خوبیاش بیشتر از بدیاش بود. آلمانی ها از لحاظ روابط عاطفی نسبت به ما ایرانی ها خیلی ضعیف تر هستن. شایدم قوی تر هستن و خیلی خوب خودشون رو کنترل میکنن. همیشه روابط دوستانه اشون در یک چارچوب خاصی هست. واقعا برای من عجیب بود وقتی نه از یک نفر بلکه در سه مورد دیدم که برای دیدار با بستگانشون مثله مادر از یکی دو هفته قبل هماهنگ میکردن! شاید چندتا عامل در این قضیه موثر بوده؛ یکی اتفاقات تاریخی و جنگ جهانی و دیگری آب و هوا. مطالعات زیادی نشون داده که در آب و هوای سرد خیلی وقتا مردم خشک تر و کمتر ارتباطات صمیمانه دارن.

ادامه خواندن “زندگی در آلمان – مقدمه ۱”

همخوان کنید!
Share

کوهستان گردی در ساکسونی و شهرگردی در مونیخ

سلام.

قول داده بودم مطلب بعدی در رابطه با مهاجرت کاری و توضیحات مربوط به چگونگی کاریابی رو زودتر از اینا بذارم اما متاسفانه انقد سرم شلوغ شده و درگیر چندتا سفر بودم یکسری کارهای شخصی که فرصت نشد.

حدود ۳۰درصد مطلب رو تونستم آماده کنم و توی ذهنم نقشه ی اینکه چی دقیقا میخوام بنویسم رو دارم و امیدوارم بزودی بتونم خدمتتون ارایه کنم.

چندتا از دوستانم از من خواستن که با توجه به اینکه ماهیت وبلاگم شخصی هست، گاهی هم مطالب روزمره بنویسم.

الان ساعت ۱۶:۴۰ هست و من پشت میزم سرکار نشستم و دارم این مطلب رو می نویسم. خیلی اوقات سر کار حوصلم سر میره و مدت ها میشینم و از پنچره بیرون رو نگاه میکنم. اشتباه نکنین اصلا منظره ی خوبی نداره. پنجره رو هم که باز میکنم متاسفانه فقط بوی سیگار میاد داخل. من نمیدونم این مردم آلمان چرا انقدر سیگار میکشن. از سن ۱۷ ۱۸ سالگی شروع میکنن تا … ولی خب یکی از علت های دیگه ای که پنچره رو باز میکنم هم اینه که یه نسیمی بیاد و بره و هم اینکه کنار ساختمون ما یک کلاس یوگا و حرکات موزون و این حرفاس٫ و جالبه که برخی از کلاس هاش برای سنین خیلی کم مثه ۵ ۶ سال هست. دیدن شور و شوق بچه ها برام جالبه. البته خدا نکنه که گریه کنن 😀

واقعیتش آخر هفته ی دو هفته قبل گشت و گذاری کوتاه داشتم در کوهستان سوئیس-ساکسونی و این آخر هفته شهرگشتی در مونیخ. در مسیر برگشت از مونیخ حدودا ساعت ۲۳:۴۵ بود و جاتون خالی من در طبقه ی بالای اتوبوس ردیف اول رو به جاده نشته بودم و داشتم روی گوشی اولین پست روزمره ی خودم رو اینجا مینوشتم. فکر کنم ۲۰ دقیقه ای بود که همینجور داشتم می نوشتم و اصلاح میکردم که یهو گوشیم هنگ کرد و … هیچی دیگه هرچی نوشته بودم پرید.

سفر اول که یه محل کوهستانی بنام سوئیس-ساکسونی (Sächsische Schweiz) بود که توسط یکی از همکارای آلمانیم و نامزدش دعوت شدیم که همراهشون بریم. این منطفه در نزدیکی شهر درسدن (Dresden) و در ایالت ساکسونی (Saxony) آلمان واقع شده. دوستایی که منو میشناسن میدونن که اصلا حوصله ی کوه و کوهستان و از کوه بالا رفتن رو ندارم. ولی خب رفتیم دیگه. کوه خاصی نبود و درواقع شما یک دشت رو سر بالا باید از وسط جنگل ها و درخت میرفتی تا یه اون منظره ای که من تونستم عکس زیر رو بگیرم برسی. همینطور که منظره ی تابستونیش قشنگه میگفتن که منظره ی زمستونشم هم خیلی زیباس٫ اون رودخونه ای که در تصویر می بینین رودخانه ی Elbe هست که گویا تا لهستان هم ادامه داره. درواقع این منطقه خیلی نزدیک به لهستان هست.

دوست من برای این سفر از ساعت ۸ صبح تا ۱۰ شب یک ماشین تقریبا خوب برای ۴ نفر به قیمت ۸۸ یورو کرایه کرده بود. ما حدودای ۱۰ از برلین راه افتادیم و ۱۲٫۵ ظهر تقریبا رسیدیم به منطقه ای روستا مانند که اسمش یادم نیس٫ و ازونجا پیاده شروع کردیم به گشت گذار.

بجز عکس زیر، اگر علاقه داشتین بقیه عکس هارو میتونین در اینجا ببینین.

همونطور که گفتم این آخر هفته رفتیم مونیخ. علت سفر این بود که هم دلم میخواست شهر رو ببینم و هم اینکه چون گاهی پیشنهادات کاری از اونجا بهم میشه بتونم حداقل یه دید کلی از شهر مونیخ داشته باشم. تقریبا ۵ روز قبل از سفر یه شب این تصمیم رو گرفتیم و خیلی یهویی بلافاصله بلیط اتوبوس خریدم به قیمت ۱۰ یورو و یک اتاق هتل در قسمت شمالی شهر که ۴ ۵ کیلومتر با مرکز شهر فاصله داشت به قیمت ۸۹ یورو برای یک شب. اما جالبه بدونین که همون اتاق در یه هتل مرکز شهر شاید حداقل ۱۵۰ یورو باشه.

ادامه خواندن “کوهستان گردی در ساکسونی و شهرگردی در مونیخ”

همخوان کنید!
Share